کاش زمان حرارت کوره اش را برای گذشتن از حال بیشتر کند .
و این ثانیه های دلتنگی ام
که برای رهایی از این قفس سوت و کور تنهایی بی تاب اند
به آرزوی آزادی شان برسند .
و شاید دلخوشی ها ، برای آینده ام
چون سرابی باشد به زیر خورشید !
و یا واقعیتی به تحقق نیافته از پیش !
...
و عطش چه واژه ی بی معنایی بود
برای لبهایی که خشکید و در بی تابی اش جان داد .
و سراب را اگر لحظه ای بوی بودن بود
دیگر قدم هایم هیبت خسته اش را با ضربه ای سنگین پر از اندوه
بر زمین نمی کوبید . . .
کاش از امروز زمان دیگر وعده هایش را با فردای من در هم نیامیزد .
کجای این جنگل زشت
کجای این شهر کبود
شبیه دنیای تو بود ؟
کجای این خصلت خلق
پاسدار حریم شبانه ی
خانه ی آرزوی تو بود ؟
کجای این پستوی تنگ
پنجره ای باز ، بی رنگ
رو به فردای تو بود ؟
کجای این بیست سپید
جواب پرسش سکوت
به اوج فریاد تو بود ؟

بیچاره من که ماندم
در لابه لای دفتر
بیچاره آن که نامش
ماند بر لبت سراسر
بیچاره من که زورم
چربید بر قناری !
او در قفس ترانه
من هر دم به زاری
او در قفس بخواند
تیر از کمان براند
بیچاره من که آزاد
دل در قفس بماند
.jpg)
هنگامی که بر لب طفلی لبخندی نقش می بست
به لبخند کودکانه او ابلحانه می خندید .
هنگامی که دخترکی با پسری بود
در حسرت با او نبودن بودن آن را کتمان می کرد.
هنگامی که در کوچه و برزن محبت می بارید .
در محبت نداشته خود غوطه ور بود .
هنگامی که آدمیان به دنبال بخت و اقبال بودند
در رویای بن بست خود به گرد خود می چرخید.
هنگامی که پروانه ها با گلها عشق بازی می کردند
او در اوج سادگی پی لیلی و مجنون می گشت.
هنگامی که همه در شیب زندگی غلط می خوردند
در سر بالایی ذهنش ضربان قلبش را می شمرد .
هنگامی که همه در زیر سایه خفته بودند
در زیر نور سوزان خورشید آب در هاون می کوبید.
هنگامی که باد دریچه ها را باز می کرد
او با گل و خشت سعی در کور کردن پنجره ها داشت
و هر چه کاشت در این خفقان زندگی امروز
برداشت .


مادرم . . .
اینجا دلم آشوب و بلوا پرور است
اشک من با دیدنت خواهان جاری شدن است .
مادرم . . .
اینجا شانه ای بهر خوابیدن ندارم
خارو خاشاکی از برای سقف ساختن ندارم .
مادرم . . .
اینجا جستن آب برایم سخت نیست
چونکه دریا روبرویم آغوش گسترده است .
مادرم اینجا طبیبان حاضرند
جملگی بر حال زارم ناظرند .
مادرم . . .
اینجا آفتابش گرم نیست صبحش خنک ظهرش کباب
غروبش مثل آنجا سرخ نیست .
مادرم . . .
اینجا به جای دوستان گرگ و میش هم آوای من است .
مادرم ...
اینجا هوایش سرد نیست
سردیش از ناکسانش بیش نیست .

شاکی ام از دست دنیا شاکی ام
از تو و ناز و ادات هم شاکی ام
شاکی ام از ذل زدن های نگات
رفتم و موندم تو بهتِ خنده هات
شاکی ام از لحظه های بی کسی
از غروب و این همه دلواپسی
شاکی ام از نامه های بی جواب
آتیشم زدی حالا برو راحت بخواب

ای دل تنگ بگو . . .
از گله ی شیشه ی دل
از آهن و سنگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
از زیبایی شب با ستاره ها
اگه میشه با آهنگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
از عشق عاشق به معشوق
با صلح نشد با جنگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
اگر قهری با مدادای رنگی
براش از دنیای بی رنگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
از ثانیه های دلتنگی شب
واسه روز با زبان آونگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
بگو از پریدن مرغ از قفس
زود باش دلم بی درنگ بگو
ای دل تنگ بگو . . .
شاید که خطا کرده ام
ای دل تنگ بگو

من همینم با دو پای نیمه جان
دستهای بسته با کمند و ریسمان
پلک های خسته و رنجور از دیده ها
عمریست می دوم از پی یک تکه نان
من همینم که از کوی تو رانده شدم
عاقبت چون آب جوی ، مانده شدم
درتماشاخانه بیداری آّب زاده شدم
من در خواب تو خوانده شدم
من همینم چشم ام دریاچه اشک جهان
سینه ام مکان هر چه غم های نهان
هر چه بود در دیده در سینه شد پنهان
رو به پیری رفت نم نم عمر جوان
من همینم که سرای دل برایت فاش گفت
سخن از ناگفته دل با کوزه بی آب گفت
با هرطلوع زنده و با هرغروب میمرد دلم
هنگام خواب شنیدم از تو و هجرتو گفت

تویِ بزمِ عاشقونت تو خیالِ همه بودی
دلتم عاشق و شیدا ولی فکرِ من نبودی
اونی که داره قصه واسه خوابت
می خواد سر بزنه به رویایِ نازت
راست بگو چند تاشون می میرن
از حال میرن وقتی عکستو می گیرن
چه ساده ست چند تاشون رُ سرکار گذاشتن
اونا رو به چه فکر و خیالی وا داشتن
می دونم واسه تو کاری نداره
لحظه رو هم سرِ قرار کاشتن
اگه من نباشم فرقی نداری با مترسک
خیال نکن منم بشم روزی یه عروسک
صمد داره قصه برات
می دونه شادی چشات
پنهون شده تو شب برات
عمری شب نشه روزات

یاد دارم که اجل بوسه مرگ داد مرا
یاد آن بوسه ی زیبای تو افتاد مرا
کاش نمی گرفتم آن لب را ز لبت
که اجل نگیرد هرگز از من یادِ مرا
یاد اون ابرهایی که از دل من گذر می کرد
از غم دوری تو تا سحر گریه می کرد
یاد اون مزرعه ای که توی عطش می سوخت
بارون هم واسه گل و گلدون ناز می کرد
ما که تو را طبیب حال خود ساختیم
حال زندگی را به طبیب جان باختیم
گر طبیب حال بیمار ما بود پروانه
من خود را برایش چون شمع گداختیم
دیدار یار را به قیمت دنیا بپذیر
کشیدن ناز را به حرمت یار بپذیر
اشک ام چون رود سرازیر شود
اشک را به قدمت عشق دیروز بپذیر

ممارست کردم به دیدارش که زبان چو بلبل بخواند
چو دیدمش مجال کلام نشد زبان به دهان قفل بماند
خیال ما از تبهر صورتگر دنیا بیش نرود هرگز
که در خیال هم صورتت ماه را از آسمان براند
هدیه از زر پیشکش دوست خوش است
نه به ارزش زر به یاد دوست خوش است
خواب تو شیرین تراز رویای کودکانه ام
در رویا صورت زیبای دوست خوش است
سر گشته و حیران را حسرت گذر از صبا نیست
زخم خورده دیده یار را دریغا طبیب دوا نیست
صد هزار بار اگر رانده شوم ا ز بَرِ یار
توبه نخواهم که به دل و دیده حیا نیست

از پادشهی ملک هستی دل را به کدام پیشه بستی
عارف شده ای یا هنوزم آن پیر عصا به دستی
به کار مردم آیی یا بسان آن انسان پستی
بینم می نوشیده ای که اینک زیاده مستی
از پادشهی ملک هستی دل را به کدام پیشه بستی
عابدِ معبود شدی یا مرید بت و بته پرستی
تو که هر سال در رج اول کاروان حج نشستی
گو سائل و اهل فقری یا مالک ملکی هستی
از پادشهی ملک هستی دل را به کدام پیشه بستی
صراف دلی یا پینه دوزی که هر دم دلی شکستی
چگونه باغبانی که نه باغ داری و نه زرع و کشتی
نگو که پاک سرشتی یا یکی از بنیان بهشتی
از پادشهی ملک هستی دل را به کدام پیشه بستی
نقاش آرامش مرگی که این جور از گور تو جستی
گر گورکن عالمیانی به به چه خوش اقبال و بختی
کم مگیر هیبت خود را که تو پادشه ملکی هستی

چون شمع نیمه جان سوختم کاری بکن
قبله ام را بر قمار زندگی باختم کاری بکن
راز و نیازی بس فزون تر می کنم تو را
بهشت را ببین پر زد ز دستم کاری بکن
گرفتار طوفان مهیبم مهربان کاری بکن
چشم ناز و عزیزم شده گریان کاری بکن
دنیا شده چون زلف پریشان یادی بکن
قصرمرمربا طلاکوبش شده ویران کاری بکن
چون یوسف به ته چاه مانده ام کاری بکن
با عقل و هوش و فهم بیگانه ام کاری بکن
بنویس عاقبت قصه و افسانه ام بر دفتری
گر نخواهی بخوانند دیوانه ام کاری بکن
در هراسم زین هیولای خون آشام کاری بکن
آرزو بردلم ماند و رخت بستم ناکام کاری بکن
خواهشی دارم ز تو ای پری روی دو گیتی
می خواهم روم در خواب آرام کاری بکن
نفرت مانده بر چهره زرد پائیز کاری بکن
دراین بن بست ندارم راه گریز کاری بکن
صمد برخیز از خواب غفلت همت کن
کاسه صبرم از فراقت شده لبریز کاری بکن

خيال بيهوده نباف اگه اسيرِ دلمی
نگو منتظره گرفتنِ بوسه از لبمی
خيال بيهوده نباف من که اسيرِت نمی شم
اگه بارونم بشی من که کویرِت نمی شم
خيال بيهوده نباف حتی اگه فرشته ای
نگو تموم کارامو تو دفترت نوشته ای
خيال بيهوده نباف آب رو آتیش نمی شم
اگه دریا هم بشی من که ماهيش نمی شم
خیال بیهوده نباف عمرت داره حروم میشه
شب یلدا هم باشه یه وقتی تموم میشه
خیال بیهوده نباف شبها به یادت بخوابم
به آرزوی دیدنِ لحظه ی شادت بخوابم
خیال بیهوده نباف یه لنگه پا درِ خونه ت باشم
یا چشم به راهه دیدنِ چهره ی دیوونه ت باشم
خیال بیهوده نباف رو صندلی میخ بشینم
موهامو از برقِ نگات تو آیینه سیخ ببینم
خیال بیهوده نباف برات بشم ساز دهنی
من برقصم با ادا . تو هم برام باز بزنی
خیال بیهوده نباف که ازت جدا بشم
مثه قطره ی بارون از ابرِ نگات سوا بشم
بخون دو باره شعرمو
تا خونده شه حرفه دلم
بشکن سکوته شبمو
تا حس کنم که با تو ام
بخون تا من خط بکشم
اسمه تو رو از تو خیال
تو روز بیام ماه بکشم
دلخوری شب رو بی خیال
خستگی هات رو دوشم
زمزمه هات موش تو گوشم
خاطره هام هدیه به توس
اگه بمونی تا شب پیشم
بخون برام قصه ی شب
تا بشینه لبت رو لب
سرخی غنچه ی لبات
با چشم غره ی نگات
آتیش انداخت به جونم
همین یه ذره اشوه هات
بخون تا من دروغ نشم
واسه دلت بی فروغ نشم
بخون دوباره شعرمو
تا خونده شه حرفه دلم
بشکن شکوته شبمو
تا حس کنم که با تو ام

داره منو مهربونيت دو خطِ مشترک ميشه
اینجوری نگام نکن دلتنگِ شاپرک ميشه
داره منو آب می بره به اقیانوسِ چشات
گریه نکن منم یه روز می میرم برات
داره منو باد میکشه رو سرخیِ ترانه هات
نبینم ناز بکنی واسه ناز کشِ نگات
داره منو خواب ميبره اگه به دادش نرسي
اگه دلم پر بکشه به گردِ پاش نمی رسی
داره منو رد میکنه از برگ برگِ دلش
ترانه رو بی خیال رو دلِ من خطی بکش
حالا منو ترانه هام به رنگِ واژه ها شده
عشق منو و دل تو سوژه یِ قصه ها شده
حالا منو یه نو عروس طعمه یِ بوسه ها شدیم
مجال زندگی نداد غذایِ کوسه ها شديم


