توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون وباد
از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
رو اسب غربت چه خوش نشستی
تو این ولایت ای بااصالت
تو مونده بودی توهم شکستی
تشنه و مؤمن به تشنه موندن
غرور اسمت یار ما بود
اون که سپردی به باد حسرت
تمام داروندار ما بود
کدوم خزون خوش آواز
تو رو صدا کرد ای عاشق
که پر کشیدی بی پروا
به جست و جوی شقایق
کنار ما باش که محزون
به انتظار بهاریم
کنار ما باش که با هم
خورشید و بیرون بیاریم
هزار پرنده مثل تو عاشق
گذشتن از شب به نیت روز
رفتن و رفتن صادق و ساده
نیامدن باز اما تا امروز
خدا به همراهت ای خسته از شب
اما سفر نیست علاج این درد
راهی که رفتی رو به غروبه
رو به سحر نیست شب زده برگرد..
زویا